کوتاه اما واقعی

قفسه های کتابفروشی را یک به یک نگاه میکردم رمانها شعرهای نو شعرهای ترجمه چشمم به کتاب آشنایی افتاد کمی به آن خیره شدم خودش بود همان کتابی که چند سال پیش به طور اتفاقی روی میزش استفاده کردم و با هزار التماس به اندازه یک صبح تا عصر قرضش گرفتم و بعد با عجله برگشتم تک تک شعر ها را خواندم حتی بعضی ها را وارد دفتر شعرم کردم یک لحظه احساس کردم چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده روزهایی که کنار هم مینشستیم و برای واقعیت تن پوشی از رویا می بافتیم به دلم که رجوع کردم دیدم هنوز هم عاشقانه دوستش دارم و دوستی مثل او را پیدا نکرده ام به خانه که رسیدم مثل سالهای پیش نگاهی به خانه شان انداختم شاید ببینمش با آنکه میدانستم او دیگر نیست و هرگز بر نمی گردد

/ 2 نظر / 7 بازدید
مريم

نسيم منظورت منم .بابا ناراحت نباش . من همينجا هستم . ميام به خدا . انقدر دوست دارم مثه قديما بشينيم بخنديم .

نسيم

مريم جون قرار نيست هرکی عروسی ميکنه واسه خودش دلستر باز کنه ولی خداييش دلم برای يک سير خنديدن بين اينهمه فشار زندگی لک زده