بیم من همه این بود که مباد

تندیس دست پرور من در هم شکسته شود

بیم من همه این بود که مباد

روزی به ناگه از سر انگشتی پرسشی عریان شود حقیقت تلخی که هیچ گاه پنهان نمانده بود

و بیم داشتم

ویران کند تمامی ایمان به عشق را

عشقی که آن مترسک جالیز

در من نشانده بود

                                                 حمید مصدق

/ 6 نظر / 3 بازدید
فرزام

آره ديگه! اينم يکی از روشهای آپ کردنه...

روح الله

من اگر جاي خانم صباغان بودم با اين گفته الفت در هر چي وبلاگه تخته ميكردم!!!!!!

نسيم

من اگر جای شما بودم هیچ کدوم از حرفهای الفت رو جدی نمی گرفتم این شعار خودشه

طاها

ببينم درست اومدم؟ اينجا وبلاگه نسيمه؟ بابا تحول ، خلاقيت، سليقه! لااقل يه پست جديد هم ميذاشتي که تکميل بشه ديگه !

گلنسا

با نظر طاها موافقم. ولی با این تصویر اسمشم عوض می کردی میگذاشتی کهکشان تهران!

نسيم

هر چی خانم صابری بگن