عادت می کنيم

باورش نمی شد .! بعد از پنج سال ؟درست زمانی که همه چیز میرفت تا به دست فراموشی مطلق سپرده شود درست زمانی که همه چیز کاملا عوض شده بود  حتی ساختمانهای آن کوچه درست زمانی که دیگر چیزی وجود نداشت تا خاطره ای را به یادی پیوند بزند مثل همیشه لباس آبی با همان شال گردن سفید نه اشتباه می کرد کسی که کنار ش بود و از راننده می پرسیدآقا داخل کوچه هم تشریف میبرید همان کسی نبود که بابت لفظ قلم صحبت کردنش گاهی اوقات او را به مرز جنون می کشید حتی جرئت نداشت برگردد و نگاهش کند  حتی نمی خواست قبول کند که این کابوس لعنتی دست از سر ش بر نمی دارد

اما.....

او هنوز عصبانیست هنوز دلخوراست هنوز یادش نرفته که باریدن برف بهترین و بدترین خاطره زندگی  است

او هنوزخوشبخت است به تمام آرزوهایی که می خواسته رسیده حالا دیگر بزرگ شده است  دیگر از سگ سیاه نمی ترسد دیگر می تواند آش آبادانی بخورد

او هنوز به یادش می اورد اما شاید در آینده ای نزدیک مثل او بشود همانطور بی رحم همانطور مرموز همانطور خاائن

او هنوز او هنوز او هنوز.....

مثل عادت همیشگی دستی به شانه راننده زد و گفت:آقا دو نفر : و بعد نگاهی به او کرد و با خونسردی ادامه داد : یعنی اینقدر پیر شدم که من رو نشناختی؟؛

نفس عمیقی کشید او هم هنوز عوض نشده بود مثل همیشه خونسرد مثل همیشه آرام مثل همیشه خائن

/ 5 نظر / 4 بازدید
مانی

تبريک می‌گم که تو هم به جرگه داستان‌نويسان بزرگی مثل صادق هدایت و من و جلال آل احمد و زويا پيرزاد پيوستی! *** بی شوخی هرچند آخرش يه جوری بود٬ خوب درک نمی‌شد٬ اما قشنگ بود.

نسيم

ممنون

روح الله

نسيم تو هم مثل من از قرصهاي روانگردان استفاده ميكني؟

فرزام

واقعاً تو و مانی اينقدر بی احساس بودين و من نمی دونستم؟!... بعد از اين همه سر و کله زدن يک عدد سايت راه انداختيم يک کلمه در موردش ننوشتين...! آخه من چی بگم به شما دو تا؟... سایت مانی هم که ارور میده نمیشه طرفش رفت اصلاً!