نزاع برای هيچ

امروز یک خانمی که کارمند پست بود سر من داد زد که چرا نامه ام را به پست خانه محله خودمان نبردم من هم سرش داد زدم که این را مطمئنم لا اقل در این یک مورد آزادی عمل دارم بعد او بلند تر داد زد که می تواند برای من بخش نامه بیاورد بعد من هم بلند تر داد زدم که الهی آن بخشنامه بخورد وسط ملاجش که اینقدر برا ی صغری تن پوشی از کبری نبافد بعد او یک مشت حواله چانه ام کرد من هم موهایش را کشیدم او هم دست من را گاز گرفت من هم  لگدی به بینی اش کوبیدم از بینیش خون آمد با دست محکم بینیش را گرفت تا از ریختن خون روی نامه ها جلو گیری کند من هم همه نامه ها را گرفتم و جلوی بینیش گرفتم تا همه نامه ها کثیف شودبعد رئیس اداره آمد سرش داد زد او از من گله کردرئیس هم بلند تر داد زد که باید بداند حق همیشه با مشتری است من هم فاتحانه خندیدم مثل کسی که نامه اش کثیف نشده باشد اما ناگهان کسی به پشتم زد و گفت :؛این خانم میگن چرا نامه را نبردید جلوی خانه خودتان پست کنید؛ من هم رو به آن کارمند پاسخ دادم:؛مگه فوتبال است که بروم جلوی در خانه مان بازی کنم؛ کارمند اداره پست هم بالاخره از حالت عبوسش بیرون آمد و زد زیر خنده و با مهربانی یعنی چیزی که کمتر با آن هم خوانی داشت نامه من را گرفت و کارم را راه انداخت و من فاتحانه خندیدم درست مثل کسی که عنقی را خندانده باشد04.gifهمه سر کار بودین !

/ 5 نظر / 8 بازدید
مهران فره راز

با سلام. من مهران فره راز هستم . ۲۴ سال سن دارم و در بلوار ابوذر خيابان پيروزی تهران زندگی می کنم . من يک وبلاگ دارم که تازه درستش کردم ... وبلاگ من تشکیل شده از اخبار و اتفاقات روز دنیاکه خودم بهشون علاقه دارم ... بهتون پيشنهاد مي کنم که نوشته های منو بخونید چون جالبه... و خوشحال ميشم اگر نظری داشتيد برم بنویسید ... از دوستانی هم که به این وبلاگ سر می زنن میخوام که به وبلاگ من هم تشریف بیارن و نوشته های منو بخونن و نظرشونو در مورد نوشته های من به من بگن. با تشکر... مهران فره راز. وبلاگ من :

طاها

ايول به اين ميگن پشتکار! خداييش من کم آوردم! اين مهران آخرش يه چيزي ميشه! نسيم به جاي لگدزدن به دماغ مردم برو ببين اين مهران چي ميگه، نذار ناله ونفرين بچه ي مردم پشت سرت باشه! حالا ازما گفتن بود!

فرزام

بازم اين مهران اومد!... لزومی نداشت آخرش بگی همه سر کار بودين!... مثل اينکه يک رمان نويس آخر ۱۰۰۰ صفحه رمان بياد تعريف کنه که: بله! خوانندگان گرامی! همانطور که مستحضريد کتابی که خوانديد يک مشت خزعبلات بيش نبود و طبعاً آگاهيد که همه اش چاخان پاخان بود و ... ! ... اينم بگم که خيلی قشنگ بود... جداً روز به روز داری بهتر می نويسی... اون اولا که متناتو می خوندم راستش ازت خوشم نمی اومد.. منظورم از نوشته هاته ها!... اما اين چند نوشته آخرت رو که ديدم کم کم دارم فکر می کنم می خوام سر به تنت نباشه!... البته این یکی از جهت حسودی و اينا است...

نسيم

جدا ؟ حالا من برعکس اون اولا ازت خوشم ميا مد يعنی از نوشته هاته ها اما الان دلم ميخواد جای اون کارمند پست بودی با اون.....اينا الان آقای عسگری با توصيه های بهداشتی چگونه عصبانيت خود را کنترل کتيد سر ميرسهبابا من عصبانی نيستم اينم يه نوع ادبياته ديگه

بدل آقاي عسکري!!!

خانم صباغان لطفا هنگام نوشتن توصيه هاي ايمني را جدي بگيريد: ۱- چند نفس عميق کشيده و ريه هاي خود را با هواي تازه پر کنيد. ۲- افکار مزاحم و پراکنده را از ذهن خود دور نماييد. ۳- هنگامي که از اداره پست بازگشته ايد مبادرت به نوشتن طنز نکنيد. ۴- هر که با... در افتاد ، لاجرم ور افتاد. ۵- ... مي تواند هر کسي باشد ، حتي شما دوست عزيز! ۶-