نسیم تهران
پوست موز يا چيزی شبيه به آن

از نظر شخص بنده آدمها به دو دسته تقسیم میشوند

۱.انسانهایی که ذاتا خلاقند

۲ انسانهایی که فقط از خلاقیت دیگران استفاده می کنند

(البته لازم به ذکر که بنده از ان دسته آدمهایی هستم که هم خلاقم و هم سعی می کنم لااقل هنگام استفاده از خلاقیت دیگران آن را شهید نکنم)

پس تیجه میگیرم که آدمها سه دسته هستند

۱.خلاقها

۲. مصرف کننده ها

۳. مجموعه تک عضوی به نام ؛من؛

بنده به شخصه  با هر دو دسته از این آدمها برخورد داشتم گاهی اوقات بعضی آدمها وقتی بر حسب اتفاق کاری را انجام میدهند که بدیع و تازه است آنقدر از همان یک عمل در سایر امور مثل طنز.جدی.متن رادیویی و فیلم نامه استفاده می کنند که به آدم حال   .... دست می دهد

اما مساله اصلی اینجاست:

برخی آدمها فقط کافیه که احساس کنند  اتفاقی .شیوه روایتی طراحی دکوری و یا حتی شعاری  مورد استقبال عوام قرار گرفته به قولی روی بورس است آن وقت این اتفاق روی بورس آنقدر سطحی و دم دستی و بدون کوچکترین تغییری مورد استفاده آنها قرار می گیرد که هیچکس را غافلگیر نمی کند

واما:

دیروز بنا به همت و تلاش مسئولین ذی ربط گل آقایی بنده موفق به دیدن یکی از فیلم های تازه از تنور درآمده شدم و در چند سطر بالاهمه این حرفها را زدم تا نظرم را راجع به فیلمی به نام پوست موز بدهم فیلمی که اجازه ورود به جشنواره را پیدا نکرد و خوب به نظرم میزان این غافلگیری از حوادث غافلگیر کننده فیلم کمتر نبود که هیچ بیشتر هم بود

به نام خدا

  با تشکر و خسته نباشید به عوامل سازنده  من فکر می کنم دیگر کسی به صحنه هایی که ؛ کسی برایاینکه طرف مقابلش پی به تعقیب و گریزش نبرد خودش را به حالت ورزش کردن در می آورد: یا اینکه؛معتادی  وسط حرف زدنش چرت می زند؛نمی خندد 

 

البته از حق نگذریم شاید کارگردان فیلم پوست موز تنها کارگردانی باشد که به مردم مومن و معتقد ایران تفهیم کرد که خدا اینقدر مهربان هست که کسی از مرگ نترسد هرچند که بنده تا آخر فیلم نفهمیدم که اگر حاج باقر به وسیله رشوه در برزخ ماند پس آرزو  با آن همه تقدس در برزخ چه کار می کرد یا جنس سر حمید از چه ماده ای بود که پس از ان تصادف هولناک به طرفه العینی به حالت اول حتی با میزان موی قابل قبول برگشت و یا اینکه جهنم برای پس از قیامت است و روح تا قیامت هرچقدر هم بد باشد به دوزخ و برزخ می رود یا بنده اشتباه می کنم

به هر حال کاش تلاش پر التهاب کارگردان فیلم در بند بند آن اینقدر محسوس و تصنعی احساس نمیشد

و کاش موضوع خلاقانه فیلم به دست  حوادث همیشه در صحنه انسان را به حالت مقابل در نمی آورد

امضا طوفان بانو

 واقعا نمی دانم چرا بعد از دیدن فیلم اینقدر غمگین شدم  شاید به خاطر اینکه درست سه روز پیش هم چنین صحنه ها دیالوگ ها و موضوع های نخ نما شده ای را در تئاتر افرا دیدم چیزی که اصلا انتظارش را نداشتم و یا به خاطر اینکه  به نظر من هنوز هم در ایران فیلمنامه های جدی  و درام و نراژدی ما حتی خلاقیت و بدیع بودن داستان کمپانی هیولاها و گارفیلد را ندارد

راستی کسی میدونه چرا؟

دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows