نسیم تهران
عشق سالهای آنفلوانزای مرغی

از آسمان باران؟ تگرگ؟ نه! برف می اید من در حالیکه پشت پنجره نشسته ام  به این فکر مینکم که شلغم بهتر است یا آنتی بیوتیک به د.ور دستها خیره می شوم نمی دانم چیزی که مرا به دور دستها میبرد اسب است ماشین است یا موتور و آنکه در دوردستها قدم میزند آدم است گنجشک است یا معشوق من اما به نظر میرسد که من سوار اسب سفیدی شده ام و به سوی معشوقم می تازم وقتی به او میرسم با یک حرکت که خالی بندیست با دو حرکت معشوقم را پشت مرکبم سوار می کنم او دستهایش را دور کمرم حلقه میکند و سرش را روی شانه هایم میگذا رد و من احساس می کنم که او دستهایش ر دور کمرم حلقه زده و سرش را روی شانه هایم گذاشته است ما چهار نعل می رویم  می رویم تا یک درمانگاه پیدا کنیم درمانگاهی که بیمه تامین اجتماعی قبول کند حالا به درمانگاه رسیدیم اما قبل از آنکه با گامهای عاشقانه وارد شویم معشوق من تیتر اول روزنامه ها را می خواند روی ان نوشته شیوع آنفلوانزای مرغی شایعه ای بیش نبوده  و بعدمعشوق من دستهایش را می گشاید و در حالیکه انگار می خواهد مرا در آغوش بگیرد محکم  با روزنامه روی سرم می کوبد که چرا تمارض کرده ام ودر یک غروب غاشقانه در غبارها گم می شود و من درحالیکه نمی دانم چرا تب دارم ویا استخوان درد دارم و گلویم چرک دارد معشوقم را از دست می دهم

من خواهم مرد و او را نخواهم دید روی سنگ قبر من بنویسید آنفلوانزای خروسی داشته چرا که معشوق من کمی حساس است

شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows