نسیم تهران
همدردی؟!

گفتم: ببین من امشب خیلی ناراحتم فقط احتیاج دارم با کسی حرف بزنم

گفت: ا! واقعا؟ امروز نمی دونی چه برفی میامد تا زانو توی آب بودم ساعت ۱۰ رسیدم خونه آخه میدونی چیه......

گفتم: ببین من خیلی اعصابم داغونه اجازه بده برات تعریف کنم چی شد

گفت: باشه! راستی خبر داری چکمه بلندارو میگیرن خوب شد چکمه کوتاه گرفتم ها.......

گفتم: تا قبل از اینکه زنگ بزنم داشتم فکر می کردم کی حاضز به حرفام گوش بده که یاد تو افتادم

گفت: حالا چی شده؟

گفتم: ببین من امروز........

گفت: مامان سرد اون ژاکت منو بیار

گفتم : گوشت بامنه؟

گفت : آره عزیزم بگو

گفتم: به نظرت من چی کار کنم

گفت: فردا پاشو بیا سرکار امروز خیلی از دستت شاکی بودن پدر مادرا زنگ زدن

گفتم: آخه برای چی؟

گفت: برای چی نداره اصلا من امروز گفتم تو رو بیخیال بشن بابا تو که وضعت خوبه اصلا برای چی میای کار میکنی؟

گفتم: تو چی گفتی؟

گفت: هیچی بهشون گفتم می خوای بری یه جای دیگه می خوای برای ارشد بخونی مامانت قورمه سبزیاش حرف نداره پسر خالت طلاق گرفته اومده ور دلت چند شب پیش کنسرت بودی .....

گفتم: خوب دیگه چی

گفت : از همین حرفای معمولی مثل شکست عشقی و شرایط همسر ایده آل و اینکه گفتی فعلامی خوام درس بخونم و البته خیالت راحت باشه من راجع به اون مسئله هیچی نگفتم یعنی اصلا به اونا ربط نداشت به خودشونم گفتم

گفتم : چی رو؟

گفت: اینکه اصلا به اونا ربط نداره که تو در حال حاضر چه تصمیمی داری می دونی چیه از من به تو نصیحت همه حرفات و به همه نزن یه دوست امین پیدا کن( و بعد ادامه داد) راستی گفتی چرا ناراحتی

گفتم: ببین مامانم داره صدام میزنه فعلا خداحافظ

دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows