نسیم تهران
عادت می کنيم

باورش نمی شد .! بعد از پنج سال ؟درست زمانی که همه چیز میرفت تا به دست فراموشی مطلق سپرده شود درست زمانی که همه چیز کاملا عوض شده بود  حتی ساختمانهای آن کوچه درست زمانی که دیگر چیزی وجود نداشت تا خاطره ای را به یادی پیوند بزند مثل همیشه لباس آبی با همان شال گردن سفید نه اشتباه می کرد کسی که کنار ش بود و از راننده می پرسیدآقا داخل کوچه هم تشریف میبرید همان کسی نبود که بابت لفظ قلم صحبت کردنش گاهی اوقات او را به مرز جنون می کشید حتی جرئت نداشت برگردد و نگاهش کند  حتی نمی خواست قبول کند که این کابوس لعنتی دست از سر ش بر نمی دارد

اما.....

او هنوز عصبانیست هنوز دلخوراست هنوز یادش نرفته که باریدن برف بهترین و بدترین خاطره زندگی  است

او هنوزخوشبخت است به تمام آرزوهایی که می خواسته رسیده حالا دیگر بزرگ شده است  دیگر از سگ سیاه نمی ترسد دیگر می تواند آش آبادانی بخورد

او هنوز به یادش می اورد اما شاید در آینده ای نزدیک مثل او بشود همانطور بی رحم همانطور مرموز همانطور خاائن

او هنوز او هنوز او هنوز.....

مثل عادت همیشگی دستی به شانه راننده زد و گفت:آقا دو نفر : و بعد نگاهی به او کرد و با خونسردی ادامه داد : یعنی اینقدر پیر شدم که من رو نشناختی؟؛

نفس عمیقی کشید او هم هنوز عوض نشده بود مثل همیشه خونسرد مثل همیشه آرام مثل همیشه خائن

دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows