نسیم تهران
يک لحظه لبخند يک لحظه سکوت

گاهی دوست دارم چشمانم را ببندم و به بی کرانها بیاندیشم اما زندگی من تا دو  وجب دور تر از من بیشتر وسعت ندارد

گاهی برای لحظه ای فراموشی لبخندی هرچند تلخ بر روی سر لوحه زندگیم حک میکم ولبخند هایم را به دیگران می فروشم لبخند های من بی تفاوت نیست همیشه لبخند است درست مثل چشمانی که همیشه می گرید و من در کشا کش  اشک و لبخند در فراز و فرودم

شاید بروم بروم دوباره بروم بروم برای شروع یک بازی شطرنج بازی که جزای بازنده اش مرگ است

شاید بمانم بمانم دوباره بمانم بمانم و مثل همیشه با سر انگشتانم ذره ذره خاک دیوار روبرویم را بکنم و دوباره تهی بودن دنیای آنسویش را حس کنم شاید سکوت دوباره مرا به منزلش دعوت کند شاید این لبخندی مبهم است که صدایم میزند

شاید زندگی زندگی زندگی تصور طلایی و مبهمی بیش نیست 

سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows