نسیم تهران
مهر مادری

 صبح که شد  و وقتی کنار مادرش ایستاد و کمی به او نگاه کرد متوجه تغییر ات عجیبی در رفتار او شد بی حرکت روی خاک خوابیده بود و انگار دیگر برایش مهم نبود که آدمها از کنار کودک بی دست و پایش میگذرند و او را اذیت میکنندسرش را روی شکم مادر بی جانش میگذاشت صورتش را به صورتش میکشید گاهی می خوابید و با دم مادرش بازی میکرد انگار هرزگاهی دلیل بی حرکت ماندن مادرش را با زبان بی زبانی می پرسید ظهر که شد مادر می توانست دستش را بالا ببرد و گاهی هم چشمانش را باز می کرد  بچه هنوز با مادرش بازی میکرد از دور می دوید و از روی مادرش می پرید بالای درخت می رفت و کنار مادر می خوابید و هرزگاهی کمی شیر میخورد عصر که شد مادر کم کم  بلند شد اما هنوز میلرزید بچه هنوز بالای درخت بود هنوز می خوابید و با دم مادرش بازی میکرد شب که شد بچه و مادر در کنار هم از خانه ما رفتند  و بچه هنوز نفهمیده بود که چه حادثه ای در انتظارش بودشاید خدا به سادگی و کودکی بچه گربه رحم کرده بود

شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows