نسیم تهران
پاييز
من همیشه عاشق غروب پایپز بودم حتی وقتی یک دختر دبستانی بودم و بعد ازظهر ها از مدرسه بر میگشتم افتاب مایل پاییز مهربونترین گرما رو داره بارونش برخلاف بارونای بهار بی صدا و ودلنشینه همه جا پر از رنگ گرم و سوزان زرد و قرمز و نارنجیه اما همیشه غروب پاییز منو یاد خاطراتی میاندازه که تمام این لذتها رو ازم می گیره خاطره هایی که هیچ وقت فراموششون نمیکنم هرچند که مدتهاست سعی در فراموش کردنشون دارم گاهی اوقات فکر میکنم زندگی با هرکسی یه جوری شوخی میکنه و بعد پشت  پرده حادثه هاش به ریش آدما میخنده ما گریه میکنیم میخندیم شاد میشیم و غمگین و زندگی فقط یه کاری میکنه جدی نگرفتن تمام لحظات جدی زندگی ما کاش خاطره های آدما م دیلیت داشت کاش میشد ادیتشون کرد کاش من یاد میگرفتم اینقدر زود به آدما اعتماد نکنم کاش این وبلاگو با دفترچه خاطرات اشتباه نمی گرفتم کاش منم بلد بودم وبلاگ اساسی بدم بیرون کاش پاییز هم چقاله بادوم میفروختن کاش من یه روز یه طنز وزین بنویسم کاش یکی پیداشه دست منواز روی کیبورد برداره کاش اون آرزوی خوبه که دارم مال تو نباشه کاش اینقدر منو اذیت نکنید کاش هرروز مامانم قورمه سبزی درست کنه کاش من بالاخره یه قالب جدید طراحی کنم کاش از این حالت خفقان طنز ندر بیام کاش  کامنتام دو رقمی بشه کاش آخه کی حاظره اراجیف منو بخونه  یا به قولی غروب پایزززززززززززه
پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows