نسیم تهران
کوتاه اما واقعی
قفسه های کتابفروشی را یک به یک نگاه میکردم رمانها شعرهای نو شعرهای ترجمه چشمم به کتاب آشنایی افتاد کمی به آن خیره شدم خودش بود همان کتابی که چند سال پیش به طور اتفاقی روی میزش استفاده کردم و با هزار التماس به اندازه یک صبح تا عصر قرضش گرفتم و بعد با عجله برگشتم تک تک شعر ها را خواندم حتی بعضی ها را وارد دفتر شعرم کردم یک لحظه احساس کردم چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده روزهایی که کنار هم مینشستیم و برای واقعیت تن پوشی از رویا می بافتیم به دلم که رجوع کردم دیدم هنوز هم عاشقانه دوستش دارم و دوستی مثل او را پیدا نکرده ام به خانه که رسیدم مثل سالهای پیش نگاهی به خانه شان انداختم شاید ببینمش با آنکه میدانستم او دیگر نیست و هرگز بر نمی گردد
چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows