نسیم تهران
پی نوشت مسابقه مانی

۱.عروسکی به نام املی که در خلق رویاهای شبانه روزی و گاها در نویسنده شدنم خیلی موثر بود

۲.پدرم که عاشقانه دوستش داشتم و در سن ۱۵ سالگی از دست دادمش

۳. پیوست بالا مرگ پدرم که من را از یک دختر نازنازی رفاه زده تبذیل به یک دختر صبور و مقاوم و مضطرب کرد

۴. مادرم که با متانتش همیشه در س صبر را به من داد

۵.معلم کلاس دومم که خاطره های خوبی برام گذاشت

۶. عشق که به نظرم خیلی زود به سراغم آمد و من را از خودش متنفر کرد طوری که دیگر هیچ وقت سراغش نرفتم

۷. نامهای مختلفی که  از به یاد آوردنشان هم احساس خوبی دارم هم بد مثل رزا سمانه رضا غزاله پریسا فرشاد

۸. یک دوست به نام زهره صفوی که از کلاس دوم تا حالا ذنبالش میگردم

۹. خانم پوپک صابری که به نظر من از طرف خدا آمده بود تا آرزوهای براورده نشده من را براورده کنه

۱۰.رشته فیزیک که باعث شد من برای فرار از دستش به نوشتن پناه ببرم و مسیر زندگیم عوض بشه

۱۱. یه نفر که به شما مربوط نیست کیه ولی تو را خدا فکر نکنید مسئله عاشقیه  نمیگم برای اینکه  میدونم اگه اسمش رو ببرم پررو میشه امتحان کردم

۱۲. سارا که خودش میدونه گوش شنوا برای من بودن چقدر سخته

۱۳ . و خدایی که همین نزدیکیست

چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

عوالم ديوار مشترک

ما(منظورم من با خانواده ام است فکر نکنید تغییر جنسیت دادم)بعد از ۱۹ سال به خانه جدیدی اسباب کشی کردیم در خانه قبلی ما شرایط زیست محیطی به گونه ای بود که منزل مسکونی ما وسط حیاط بود فی الواقع ما هیچ دیوار مشترکی با همسایه نداشتیم زنگد گیمان هم تقریبا مثل خانه کوکب خانم بود یعنی مثلا صبحها با صدایی بلبل و خروس از خواب بیدار میشدیم عصر های تابستان آویزان درخت های میوه بودیم و کلی صفا میکردیم اما خانه جدید ما درست مثل خانه مردم شهر است یعنی صبحها با صدای نمکی از خواب بیدار میشیم و شبها از صدای ماشینها خواب نداریم و تازه دیوار مشترک هم داریم از آن دیوارها

روزهای اول زندگی در خانه جدید به عادت نوزده ساله ام صدای ضبط اتاقم را حسابی بلند کرده بودم و داشتم به موسقی گوش جان می سپردم که ناگهان یک خانم به شدت عصبانی پشت در ظاهر شد و گفت به آقا پسرتون بگید صدای ضبط و کم کنه ما مریض داریم من دستپاچه هم جواب دادم ببخشیدش خانم بچه اس نمی فهمه (حالا شما هم بل نگیرید) چند شب بعد داخل اتاقم نشسته بودم که ناگهان صدایی باز شدن درب شنیده شد ولی هیچ دری باز نشد کعینه فیلم (دیگران) ولی اشتباه نکنید نیکل نبود آقای حاتمی همسایه بغلی بود و این صدای کذایی از پشت دیوار می امد حالا هم با آنچه در اختیار دارم هر وقت حوصله ام سر می رود گوشمو میچسبونم به دیوارو برای خودم کلی  فضا سازی میکنم واقعا کوکب خانم عجب زندکی ماهی داشت و چقدر ناشکر بود

میترسم الان آقای حاتمی بگه خیلی چرت بود برو بعدی

پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows