نسیم تهران
عشق سالهای آنفلوانزای مرغی

از آسمان باران؟ تگرگ؟ نه! برف می اید من در حالیکه پشت پنجره نشسته ام  به این فکر مینکم که شلغم بهتر است یا آنتی بیوتیک به د.ور دستها خیره می شوم نمی دانم چیزی که مرا به دور دستها میبرد اسب است ماشین است یا موتور و آنکه در دوردستها قدم میزند آدم است گنجشک است یا معشوق من اما به نظر میرسد که من سوار اسب سفیدی شده ام و به سوی معشوقم می تازم وقتی به او میرسم با یک حرکت که خالی بندیست با دو حرکت معشوقم را پشت مرکبم سوار می کنم او دستهایش را دور کمرم حلقه میکند و سرش را روی شانه هایم میگذا رد و من احساس می کنم که او دستهایش ر دور کمرم حلقه زده و سرش را روی شانه هایم گذاشته است ما چهار نعل می رویم  می رویم تا یک درمانگاه پیدا کنیم درمانگاهی که بیمه تامین اجتماعی قبول کند حالا به درمانگاه رسیدیم اما قبل از آنکه با گامهای عاشقانه وارد شویم معشوق من تیتر اول روزنامه ها را می خواند روی ان نوشته شیوع آنفلوانزای مرغی شایعه ای بیش نبوده  و بعدمعشوق من دستهایش را می گشاید و در حالیکه انگار می خواهد مرا در آغوش بگیرد محکم  با روزنامه روی سرم می کوبد که چرا تمارض کرده ام ودر یک غروب غاشقانه در غبارها گم می شود و من درحالیکه نمی دانم چرا تب دارم ویا استخوان درد دارم و گلویم چرک دارد معشوقم را از دست می دهم

من خواهم مرد و او را نخواهم دید روی سنگ قبر من بنویسید آنفلوانزای خروسی داشته چرا که معشوق من کمی حساس است

شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

گذشته !

دائم تکرار می کرد ؛ تو از گذشته من چی میدونی؛ شاید من خیلی آدم بدی باشم  شاید اصلا یه نفر و کشته باشم  شاید تو فقط خودت با اون فکر مسمومت تصور می کنی من آدم خوبیم

من هم با خودم تمام حرفاش و تایید می کردم کسی توی گوشم مدام وز وز می کرد:اخه تو چه میدونی اصلا به این موضوع فکر کردی که چرا مادرش کشته شده به این فکر کردی که چرا وقتی حرف می زنه سعی می کنه زخم روی صورتش رو  به سمت تاریکی نگه داره تو با این اعتماد بی جا آخر سرت و به باد میدی

این بود که راهی شدم تا بدونم و بالاخره هم فهمیدم: او قبلا یه بار زندان بوده قبلا دو بار عاشق شده شایدم یه عاشق معمولی نبوده اصلا هنوز معلوم نیست چرا مادرش کشته شده

صدا وزوز می کرد: خیلی مرموزه اگه همه چی راست باشه اگه تو رو دوست نداشته باشه اگه مادر ش رو کشته باشه اگه نفر بعدی تو باشی

وقتی روبروش ایستادم خودم را آماده کرده بودم تا روی صورتش تف بندازم و بگم بابت گذشته کثیفش حالم ازش به هم میخوره و حالا که فهمیدم قلبش یه دروازه است و با وجودی که مدتها از اون ماجرا میگذره هنوز براش اشک میریزه و شاید هم مادرش رو خودش کشته دیگه عاشقش نیستم

اونگاهم کرد انگار همه چی رو میدونست انگار می دونست که من توی اون شب تاریک مثل خیلی از آدمها فقط شعار داده بودم که گذشته هر کس به خودش مربوطه و مهم همین ثانیه است حتی واسه دوباره عاشق شدن و بعد لبخند تلخی زد و گفت دیدی من چه گذشته کثیفی داشتم الان هم آدم کثیفیم الان هم به درد تو با اون افکار مخملیت نمی خورم برو دیگه پشت سرت و نگاه نکن تو خیلی پاکی حیف که با من باشی 

و من در حالیکه به ظاهر خیلی دلخور بودم رفتم اما راستش ته دلم احساس خوبی داشتم  خوشحال بودم از اینکه   او هم نفهمید من !چه گذشته ای داشتم و اینبار هم عذاب وجدان من گردن کس دیگریست

یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

همدردی؟!

گفتم: ببین من امشب خیلی ناراحتم فقط احتیاج دارم با کسی حرف بزنم

گفت: ا! واقعا؟ امروز نمی دونی چه برفی میامد تا زانو توی آب بودم ساعت ۱۰ رسیدم خونه آخه میدونی چیه......

گفتم: ببین من خیلی اعصابم داغونه اجازه بده برات تعریف کنم چی شد

گفت: باشه! راستی خبر داری چکمه بلندارو میگیرن خوب شد چکمه کوتاه گرفتم ها.......

گفتم: تا قبل از اینکه زنگ بزنم داشتم فکر می کردم کی حاضز به حرفام گوش بده که یاد تو افتادم

گفت: حالا چی شده؟

گفتم: ببین من امروز........

گفت: مامان سرد اون ژاکت منو بیار

گفتم : گوشت بامنه؟

گفت : آره عزیزم بگو

گفتم: به نظرت من چی کار کنم

گفت: فردا پاشو بیا سرکار امروز خیلی از دستت شاکی بودن پدر مادرا زنگ زدن

گفتم: آخه برای چی؟

گفت: برای چی نداره اصلا من امروز گفتم تو رو بیخیال بشن بابا تو که وضعت خوبه اصلا برای چی میای کار میکنی؟

گفتم: تو چی گفتی؟

گفت: هیچی بهشون گفتم می خوای بری یه جای دیگه می خوای برای ارشد بخونی مامانت قورمه سبزیاش حرف نداره پسر خالت طلاق گرفته اومده ور دلت چند شب پیش کنسرت بودی .....

گفتم: خوب دیگه چی

گفت : از همین حرفای معمولی مثل شکست عشقی و شرایط همسر ایده آل و اینکه گفتی فعلامی خوام درس بخونم و البته خیالت راحت باشه من راجع به اون مسئله هیچی نگفتم یعنی اصلا به اونا ربط نداشت به خودشونم گفتم

گفتم : چی رو؟

گفت: اینکه اصلا به اونا ربط نداره که تو در حال حاضر چه تصمیمی داری می دونی چیه از من به تو نصیحت همه حرفات و به همه نزن یه دوست امین پیدا کن( و بعد ادامه داد) راستی گفتی چرا ناراحتی

گفتم: ببین مامانم داره صدام میزنه فعلا خداحافظ

دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

روز تولد

امروز پنجاه و هشتمین  سال تولد پدر م است پدر یکه ۱۰ سال است در حسرت دوباره بودنش مانده ام میدانم قاعده اش این است که بعد از فوت هرکس سالروز مرگش یاد بود بگیریم اما من فکر میکنم اصلا درست نیست که هر سال برای یاد آوری یک اتفاق تلخ مراسم یاد بود گرفته شود و این خاطرات شیرینند  که نیازمند یاد بود هستند مثل آخرین سالی که من په کمک مادرم یک جشن کاملا غافلگیر کننده برای پدرم گرفتیم هیچکس در آن شب  به یاد ماندنی خبر نداشت که من قرار است از سال بعد بدون حضور او برایش تولد بگیرم بدون اینکه حتی بدانم کجای این دنیا زندگی می کند و آیا او هم هر سال در چنین روزی به یاد ان شب زمستانی به یاد ماندنی می افتد یا.....

به هر حال امسال هم به فکرش بودم و درست مثل تمام سالهای عمرم برایش سنگ تمام می گذارم شاید جنس هدیه ام ده سالیست که کمی تفاوت کرده شاید دیگر در جشن تولد او کسی شرکت نکند اما برای من پدر هنوز نفس می کشد شاید حالا کمی چهرهاش تغییر کرده موهایش یکدست سفید شده صورتش کمی پیر تر به نظر برسد اما هنوز حجم عظیمی از قلب من مخصوص گرمای وجود اوست

شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

یک خبر تازه:

بالاخره سایت دست انداز هم راه اندازی شد سایت طنزی که به قول خیابانی بچه های غیور خطه طنز راه اندازیش کردند یه سری بهش بزنید پشیمون نمی شید هرچند که ما جنس مرجوعی قبول نمی کنیم

      www.dastandaz.com

-------------------------------------------------------------------------------------

ما از جشنواره مطبوعات کودک چه نتیجه ای میگیریم:

ما از این جشنواره نتیجه می گیریم که:

۱. مردم ایران به نشریات کودک و نوجوان بسیار اهمیت نمیدهند

۲.از نظر بچه های ایرانی نشریات کودک و نوجوان ارزش بسیاری ندارد

۳. استقبال از جشنواره مطبوعات کودک به قدری زیاد است که بنده به عنوان یکی از مسئولین غرفه گل آقا موفق به خواندن تمام کتابهایی که در طول سال خریده بودم  و وقت خواندنشان را نداشتم شدم

۴عمو پورنگ به جایی اینکه راجع به در قندون شعر بگویید بهتر از جهت فرهنگ سازی برای کودکان و انعکاس آن به مسئولین راجع به نشریه کودک شعر بگوید که در جامع ما از در قندون هم کم اهمیت تر است

۵برای اینکه کلهم بچه ها را با مطبوعات آشتی دهیم و به آنان تفهیم کنیم که چقدر مهمندباید جشنواره را وسط امتحانها بر گزار کنیم

۶.برای اینکه مشکلات مطبوعات یه گوش مسئولین برسد مسئولین در غرفه ها باید از مشکلاتی که دارند صحبت کنند

۷.تبلیغات برای اطلاع رسانی بسیار ضرر دارد چون اینطوری هر کس گذرش به کانون فرهنگی برسد و ببیند جشنواره در حال برگزاریست و متعجب شود که چرا هیچکس به او نگفته حالش بیشتر است

۸ وبگاه کلمه فارسی مناسبی برای کلمه سخیف خارجی وبلاگ است(فکر کن!)

۹.فرزام الفت با مرام ترین همکار نشریه است چون فقط او به من و فاضل سرزده و برای فرزندان آینده اش از الان در فکر نشریه مناسبی بوده

۱۰.ما در آینده می توانیم با اجازه سردبیرانمان نشریه بچه ها دست انداز راه اندازی کنیم و غرفه ۵۹ را به نام خود ثبت کنیم

امضا :نسیم

۲

یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦ - نسیم صباغان | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows